تبليغاتX
.:: تنها مثل همیشه ::. 

♥خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت♥




حلالیت

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:یکشنبه سی ام مرداد 1390
  • عنوان موضوع: متفرقه

فردا نه پس فردا باید برم سربازی این آپم به این خاطر زدم که از همتون حلالیت بطلبم اگه بار گران بودیمو رفتیم اگه نا مهربان بودیمو رفتیم اگه...  بودیم رفتیم

در مورد وبم هر چی فکر می کنم اصلا دلم نمی یاد حذف کنم

نمی تونم شما دوستای  همیشگیمو تنها بزارم ولی اگه بعد از آموزشی برگردم میخوام عنوان وبمو عوض کنم از (عاشقی )دیگه چیزی ننویسم  موفق باشید...


یکی بود یکی نبود !

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!


نظرات:



آپ خداحافظی...

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:جمعه بیست و یکم مرداد 1390
  • عنوان موضوع: متفرقه

 

سلام به تموم دوستای عزیزیم

اول بابت اینکه یه مدتی نبودم از همتون عذر می خوام

شاید این دیگه آخرین آپ من باشه این مدتی که نبودم اتفاقای زیادی برام افتاد.

اصلا دیگه از هیچی خوشم نمیاد.شاید الان دارین میگیمن مگه چی شده!

بزارین یکمی از خودم بگم  اسم من سعید که تو نت منو به اسم پسرآریایی میشناسن

من از بچگی عاشق یه دختر شده بودم (دختر عمم) واقعا از ته دل دوسش داشتم

تا اینکه چند وقت پیش با خبر شدم که داره ازدواج می کنه چند ماه پیشم دوباره یه چیزایی شنیده بودم با خواهرش صحبت کردم یه جورایی داشت درس می شد و باز اون اتفاقی که قرار نبود بیفته افتاد الان که دارم اینارو می نویسم از زور بغض دارم دارم داغون میشم

بعد ازاون خبر رفتم دفترچه سربازیو گرفتمو پست کردم کارشناسیم قبول شدم ولی دیگه اصلا حالو حوصله ی هیچیو ندارم چند روز پیشم جواب سربازیمم اومد اول شهریورم اعزامم  کلن دارم داغون میشم شما جای من چی کار میکنید.از همه جا داره برام بدشانسی میاد

ولی عشق من از اون عشقای که یه روزه عاشق می شن نبود از بچگی دوسش داشتم شاید تنها اشتباه من این بود که بهش نگفتم که دوسش دارم خدایش  دیگه کم آوردم خیلی خیلی سخته

بعضی وقتا میزنه سرم خودمو خلاص کنم دوباره فکر می کنم می بینم کار درستی نیس

خدایش خیلی سخته...

این وبلاگم فقط بخاطر اون درست کردم 

 تا چند وقت دیگم وبلاگو حذف می کنم هر کس خواست با این وب کار کنه کامت بزاره تا رمز وبو بهش بدم

الان که دارم اینارو می نویسم گیج گیجم امیدوارم که همتون منو ببخشید

می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است


نظرات:



سیزده خط برای زندگی

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:جمعه هفدهم تیر 1390
  • عنوان موضوع: متفرقه

گابریل گارسیا مارکز
سیزده خط برای زندگی
1- دوستت دارم،نه به خاطر شخصیت تو،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
2- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
3- اگه کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
6- هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.
9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخس مناسب را،به این ترتیب او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.
10- به چیزی که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده،دوباره اعتماد نکنی.
12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل ازآنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

این متن را برای کسانی که به هردلیلی دوست تو هستند بفرست،حتی اگر آنها را همیشه نمی بینی یا با آنها همیشه صحبت نمی کنی... ولی به خاطر داشته باش :
" هر آنچه اتفاق می افتد،بنا به دلیلی است "


 


نظرات:



یک سالگی وبلاگ

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390
  • عنوان موضوع: عکس های عاشقانه

سلام به تموم دوستای عزیزم امروز وبلاگم یک ساله شد.

توی این یک سال با دوستای خوبی مثل شما آشنا شدم امید وارم که لیاقت این دوستی رو داشته باشم

 خوب امروز می خوام چندتا عکس Love بزارم امید وارم خوشتون بیاد.


برای دیدن بقیه عکسا به ادامه مطلب بروید!

 



نظرات:



بازی روزگار

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390
  • عنوان موضوع: شعر های عاشقانه

سلام به تموم دوستای عزیزم

چند ماهی میشه که نیومدم،خودتون به بزرگیتون ببخشید

راستی چند روز پیشم تولدم بود یعنی بیستم

بفرماید کیک!

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.  این راز نباید بیش از یکساعت نزد تو بماند . اگر آنرا برای ده نفر از جمله فرستنده ، بفرستی آنکه دوستش داری ترا دوست خواهد داشت ، و اگر آنرا حذف کنی یا نگهداری کسی را که دوستش داری ترا رها خواهد کرد ...... 


نظرات:



چه زود دیر می شود

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:شنبه چهاردهم اسفند 1389
  • عنوان موضوع: متفرقه

از تمام دوستای عزیزم معذرت می خوام که نمی تونم بهشون سر بزنم چند وقت پیش بد ترین

خبر عمرمو شنیدم ، پدر بزرگم فوت شد،واقعا خیلی سخته اونایی که پدر بزرگشونو از

دست دادن مفهمن من چی میگم،اونایی که پدر بزرگشون زنده ست دستشو ببوسن،پدر بزرگ

یه نعمته... .


نظرات:



حتما بخون؟

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389
  • عنوان موضوع: داستان های عاشقانه
لطفا طبق دستور عمل كن ... واقعا عجيبه ...!

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد! << فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد! اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!! كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!! اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت! پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد! نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!) مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد! با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد! (باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!) خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.

2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.

3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد. == قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.

5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه) < < <

6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!! < <

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي: > > >

1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.

6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه! ==== خوب چطور بود؟


درست بود؟ تو نظرات بگو.



** راستی اسپندگان(سپندار مذگان ) همتون مبارک باشه **






نظرات:



انگشت

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:جمعه هشتم بهمن 1389
  • عنوان موضوع: داستان های عاشقانه

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .


احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟

نظرات:



فرا رسیدن ماه محرم الحرام تسلیت باد !!!

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:دوشنبه پانزدهم آذر 1389
  • عنوان موضوع:
عاقبت مدفن ما دشت بلاخواهدشد
قبله سوم ما کرب و بلاخواهد شد
برف سهل است اگرسنگ ببارد هرشب
مجلس گرم عزای تو به پاخواهد شد
*یـا حســـــــــــــیـن*

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب بروید




نظرات:



شمادو انتخاب دارید

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:چهارشنبه دوازدهم آبان 1389
  • عنوان موضوع: متفرقه

*درسته آپ زیادیه ولی ارزش خوندن داره حتما بخونید*

جری مدیر یک  رستوران است .

او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.
هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند،معمولا پاسخ می دهد:
"اگر من کمی بهترازاین بودم دو قلو می شدم.
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمت های رستوران نیز کارشان را ترک می کنند
تا بتوانند با او از رستورانی به  رستوران دیگر همکاری داشته باشند.
چرا؟
برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد،جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد،
بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:
من نمی فهمم!هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد.تو چطوراینکار را می کنی؟
جری پاشخ داد،"هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم،
امروز دو انتخاب دارم.می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را بر گزینم.
من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم .
هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد ، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم.
هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.
من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.
من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“
جری گفت ” همینطور است“
”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار  می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.
شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.
شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.
شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.
این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“
چند سال بعد،
من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد
او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.
و بعد ؟؟؟
صبح هنگام،
او با سه مرد سارق روبرو شد
آنها چه می خواستند؟
#123*+!@$%&*~
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد
به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد.
دزدان وحشت کرده و به او شلیک  کردند.
خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحی
و هفته ها مراقبتهای ویژه
جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.
من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.
هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،
پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو  می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“
من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.
جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“
”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“
پرسیدم : ”نترسیده بودی“
جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.
اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس  می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها  وضعیت را
می دیدم، واقعا ترسیده بودم.
من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“
”می دانستم که باید کاری کنم“
پرسیدم ”چکار کردی“
جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من
می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم
یا نه“
من پاسخ دادم ”بله“
دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.
یک نفس عمیق کشیدم
و پاسخ دادم ” گلوله“
درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:
من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.
به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند
من از او آموختم که
هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید.
طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.
بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر
می شوند.
حال شما دو انتخاب دارید:
1-می توانید این پیام را پاک کنید.
2-می توانید آنرا به فرد دیگری بفرستید که به آن توجه کند.
امیدوارم که شماره 2 را انتخاب کنید.

من که اینکار را کردم.
در ضمن نظر یادتون نره


نظرات:



پاییز

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:سه شنبه یازدهم آبان 1389
  • عنوان موضوع: شعر های عاشقانه
پنجره ای هست در پاییز

و روبروی پنجره

دختری نشسته است

که اگر اندوهگین

به بیرون نگاه  کند

باران سرد عصر گاهی خواهد بارید

و برگ ها ناامیدانه زرد خواهند شد

چه سیاه است آسفالت خیس

پنجره را چه تنگ بسته اند

و در پاییز

چه قدر این دختر تنها است

و من

ناگهان

چقدر تنها هستم


نظرات:



بدون شرح

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:جمعه بیست و سوم مهر 1389
  • عنوان موضوع: عکس های عاشقانه
 
 
 


نظرات:



داستان عشق خجالتی بودن...

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:یکشنبه هجدهم مهر 1389
  • عنوان موضوع: داستان های عاشقانه

داستان عشق خواهر و برادر ..اما ......

واقعا خیلی جالبه حتما بخونید

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشي” صدا مي کرد . به اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط “داداشي” باشم . من عاشقشم . اما… من خيلي خجالتي هستم ….. علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ? ساعت ديدن فيلم و خوردن ? بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم” . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد” . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ” . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال … قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط “داداشي” باشم . من عاشقشم . اما… من خيلي خجالتي هستم ….. علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که “بله” رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدي ؟ متشکرم” سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه،دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود: ” تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتي ام … نمي‌دونم … هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

اي کاش اين کار رو کرده بودم ……………..و ای کاش....


نـظـــــــــــــــــــــــــــــر یادتون نــــــــــــــــــــــــــــره



نظرات:



نا کامی در عشق

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:شنبه هفدهم مهر 1389
  • عنوان موضوع: داستان های عاشقانه

داستان واقعا غم ناک،حتما بخونید بعد نظر بدید خواهشن

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست.

ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر

 چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

 داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و
ناراحتي ديوونه مي شه.

مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: طراوت، دخترم ،

در را باز کن. طراوت جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره

 با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو.
طراوت ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده.

 لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ،

 ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به

اين صحنه نگاه مي کنند.

 کنار دست طراوت يه کاغذ هست،
يه کاغذي که با خون يکي شده.

 باباي طراوت ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه،

 با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم.

 آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه
. کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي.

مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم.

 دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم.

 مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم.

ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم.

 ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم

. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ،
 تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي،

من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟!
کاش بودي مي ديدي

 طراوتت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه.

کاش بودي و مي ديدي طراوتت تا آخرش رو حرفاش موند.

 علي طراوتت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

 حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ،

 همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره.
 روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد،

 يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟!

 نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون،

همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند.

 يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه
دوستش داري تنها برو سراغش.

يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري.

 يادته اون روز چقدر گريه کردم،

 تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه!
 مي گفتي که من بخندم.

علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم.

هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي

من نيفته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

 روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به

 عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت

 ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
دارم به قولم عمل مي کنم.

 هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ.

پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم.
 نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ،

 دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي کنم.

واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام.

 واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد
لباس عروس چقدر بهم ميان!

عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي

تنگ شده. مي خوام ببينمت

 دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه.
دستمو بگير. منم باهات ميام ….

پدر طراوت نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،

 بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه.

 سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش
بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب

در يه قامت آشنا مي بينه.

آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه،

چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود.
 نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود.

 هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند سکوتي

 که فرياد دردهاشون بود.

 پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه
بدست طراوت اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود.

 حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و

طراوت بسته شده.

حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو
 مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت!

 مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي

که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند…



نظرات:



بازم اومدم

  • نویسنده:.::تنها مثل همیشه::.
  • تاریخ:شنبه دهم مهر 1389
  • عنوان موضوع:

سلام به تمام دوستای گلم،در مورد موضوع قبلی 50% در صد کارم درست شد یعنی بازم خدا منو تنها نزاشت و کمکم کرد،مونده 50% درصد دیگش که اونم باز خدا کمکم می کنه  برام دعا کنید ممنون میشم...




نظرات:



اخرین مطالب